کلیسای جامع

کلیسای جامع

نویسنده: آندره مُروا

در سال هزار و هشتصد و … دانشجویی در کنار ویترین یک مغازه تابلوفروشی  در خیابان سنت اونوره ایستاده بود. در جعبه آینه مغازه تابلوی «کلیسای جامع شارتر» از مانه گذاشته شده بود. در آن وقت ها کارهای مانه فقط برای شمار کمی از علاقه مندان به نقاشی جالب توجه بود، اما این دانشجو ذوق هنری خوبی داشت. تابلوی زیبا او را به هیجان آورد. او تقریبا هر روز برای نگاه کردن به تابلو به آن مغازه کوچک می رفت. بالاخره تصمیم گرفت وارد مغازه شود و قیمت را بپرسد.

فروشنده جواب داد: چی بگم، تابلو خیلی وقته که اینجا آویزونه. به دو هزار فرانک می دَمش ببری.

دانشجو این مقدار پول نداشت، اما دست خانواده شهرستانی اش به دهنش می رسید. وقتی به پاریس می آمد عمویش به او گفته بود: «من می دونم جَوونا تو پایتخت چه جور زندگی می کنن. اگه یه وقت، حیاتی پول لازم داشتی به من بنویس».

دانشجو از فروشنده خواست تابلو را تا یک هفته نفروشد و نامه ای به عمویش نوشت.

قهرمان ما در پاریس معشوقه ای داشت. زنِ یک مرد خیلی بزرگ تر از خودش بود و از غصه دق می کرد. کمی عامی و حسابی احمق بود، اما خیلی بدک نبود. همان عصری که دانشجو می توانست از عهده قیمتِ «کلیسای جامع» برآید، معشوقه اش به او گفت:

-  فردا تو خونه م منتظر دوست دوران مدرسه شبانه روزیم هستم. از تولون برای دیدن من می آد. شوهرم وقت سرگرم کردن ما رو نداره، همه امیدم به تو ئه.

روز بعد دوستش آمد و دوستش را هم همراهش آورد. دانشجو مجبور شد چند روز سه بانو را در پاریس بگرداند. او همه چیز را حساب می کرد. غذا، کالسکه، تئاتر؛ و خیلی زود همه پولش را که باید یک ماه تمام را با آن سر می کرد، خرج کرد. از دوستش هم قرض گرفت و دیگر کم کم نگران آینده می شد که از عمویش نامه ای رسید. در آن دو هزار فرانک بود. دانشجو نفسی از آسودگی کشید. قرضش را پس داد و هدیه ای برای معشوقه اش خرید. «کلیسای جامع» را مجموعه داری خرید که سال ها بعد تابلوهایش را به لوور سپرد.

الان آن دانشجو نویسنده معروفِ پیری است. اما قلبش هنوز جوان مانده است. مثل قدیم ها وقتی منظره یا زن زیبایی می بیند از هیجان در جا خشکش می زند. اغلب وقتی از خانه خارج می شود، در خیابان بانوی پیری را می بیند که در همسایگی اش زندگی می کند. این بانو معشوقه سابق او است. صورتش را پیه گرفته، از زیر چشم های زمانی آن چنان زیبایش، کیسه های پفی بیرون زده و روی لب بالایش موهای سفیدی روییده است. به سختی راه می رود. واضح است که پاهای سستش بد فرمان می برند. نویسنده با او تعظیمی رد و بدل می کند و بدون معطلی دور می شود. خوی بدخواه زن کاملا برایش آشکار است و یادآوری این که زمانی عاشقش بود، ناخوشایند است.

او گاهی به لوور می رود و از پله ها به سالنی می رسد که «کلیسای جامع» در آن آویزان شده است. در آنجا مدت زیادی به تماشا می ایستد و آه می کشد.

برگردان فارسی از روسی:

مجتبی پویا

نوشتن دیدگاه

تنهایی

در طول بيست و هفت سال زندگي، تنهاترين دختري كه ديده بود، تصوير خودش توی آينه بود. در دورترين خاطراتی که به ياد مي‌آورد تنها با عروسك‌هاي بي‌شمارش بازي كرده بود که اتاق‌اش را چون باغ وحش کوچکی پر می‌کردند. بعد از آن هر صبح كه مادر او را با رنوي سفيد به مدرسه مي‌رساند، برايش داستان‌هاي وحشتناكي از ناپديد شدن بچه‌ها و بيماران منحرفي كه دختران را فريب مي‌دهند، تعريف مي‌كرد. بهترين دوست‌اش در دوران دبستان دختري نود كيلويي با صورت كك‌مكلي بود که در مدرسه به او شیربرنج می‌گفتند و كنجكاوترين آدم‌ها ده دقيقه بعد از حرف زدن با او خواب‌شان مي‌گرفت. برای امتحانات آخر سال کلاس چهارم شیربرنج را به خانه‌ دعوت كرد تا رياضي تمرين كنند. بعد از ظهر وقتي رفته بود برای عصرانه از آشپزخانه كيك پرتغالی و شير بياورد، ديد دختر يواشكي انگشت‌اش را توي دماغ‌اش مي‌كند، چيزهايي در مي‌آورد و در دهانش مي‌گذارد. از آن روز به بعد ديگر كسي را به خانه دعوت نكرد. در دبيرستان از اين كه دخترها عاشق پسر‌بچه‌هايي جلف با صورت‌هاي پر از جوش مي‌شوند، تعجب مي‌‌كرد. همان زمان بود که دریافت از همه‌ی دخترها متنفر است. دختر‌هایی که بزرگ‌ترین دست‌آورد زندگی‌شان دوست شدن با پسری دماغ دراز یا خرید شلوار جین مارک‌دار بود. در تمام طول دانشگاه آن‌قدر غرق درس خواندن بود كه فرصتي براي طلف كردن وقت‌اش با پسر‌هاي علاف نداشت، پسرهاي مغرور و دردسر سازی كه كاري جز بحث‌هاي سياسي و راه افتادند دنبال اين و آن نداشتند.

مهم‌ترين اتفاق زندگي‌اش نامه‌ي عاشقانه‌اي بود كه نظافت‌چي سلف‌سرويس دانشگاه یک روز آخر وقت روي ميز اش گذاشت. دختر پشت مير پلاستيكي كه مثل همیشه تنها آن جا مي‌نشست كاغذ تا شده را باز کرد و خواند، نامه‌اي پر از حرف‌هاي احمقانه‌ و رمانتيك كه با خط نستعليق خوبي نوشته شده بود. هيچ وقت مطمئن نشد اين نامه را نظافت‌چي خودش براي او نوشته يا امانت دانشجوی ساده لوحی است كه اشتباهي روي ميز او گذاشته است. اما تا آخرين روزي كه از پايان نامه‌اش دفاع كرد لبخند‌هاي پنهان و نگاه‌ معني دار مرد تي به دست را می‌دید و از خود می‌پرسید چه طور هر بار به دانشگاه می‌آید مرد خندان با آن تی خیس سر راهش سبز می‌شود. دختر شانس خوبی برای استخدام در شرکتی شیک و تمیز و بزرگ به دست آورد. در محل كارش دو نفر از همكاران عاشق او شدند، اما هر دو زن داشتند. او از مدت‌ها پيش مي‌دانست بدترين شوهران كساني هستند كه در محل كارت با آن‌ها آشنا مي‌شوي.

اولين بار كه تنهايي عميق بيست و هفت ساله‌ي خود را توي آينه كشف كرد در غروب روزي بود كه از مراسم خاكسپاري مادر به خانه برگشتند. مادرش بعد از يك سال و نيم مبارزه با غذه‌اي سرطاني كه توي مغزاش رشد مي‌كرد، مُرد. دختر دریافت دگرگونی عمیقی در زندگی‌اش رخ داده است، انگار ناگهان از خوابی طولاني بیدار شوی و ببینی همه‌ی لباس‌هایت ناپدید شده‌اند و لخت وسط چهار راهی شلوغ ایستاده‌ای. دختر درست سي و هفت روز بعد از آن واقعه با مردي آشنا شد كه چشمان خسته و مهرباني داشت و پوست برنزه و صداي دو رگه اش دل دختر را مي‌لرزاند. همسر مرد يك سال پيش او را ترك كرده بود. وقتي در جايي دنج با هم قهوه مي‌خوردند دختر دريافت زندگي‌اش در برابر تجربه‌هاي هيجان انگيز مرد مثل لطيفه‌اي تكراري و بي مزه است، اما در بيست و هفت سال زندگي آن قدر آموخته بود كه بداند چنين برهوت ملال آور و بي‌پاياني پرشور ترين مردان را نيز فراري خواهد داد. دختر درحالی که به انگشتان بي‌قرار مرد كنار فنجان قهوه‌اش خيره شده بود، بزرگ‌ترين حقيقت زندگي خود را كشف كرد. او می‌توانست زندگی خود را دوباره اختراع کند. کافی بود کمی قدرت تخیل اش را به کار اندازد و ماجرهای جذابی را تصور کند. دقايقي بعد دختر داشت ماجراي تلخ و تكان دهنده‌ي عشقي را تعريف مي‌كرد كه زندگي‌اش را زير و رو كرده بود. داستان جوان نيمه ديوانه‌اي با چشمان وحشی كه از هفده سالگي بی‌رحمانه عاشق او بوده است. تعریف کرد که چگونه جوان شب‌ها زیادی پنهاني روي پشت‌بام خانه‌شان که پناهگاهی مرتفع و امن بوده مي‌آمده و چگونه زير نور مهتاب و چشم‌انداز گسترده‌ی شهر، لذات سوزان زندگي‌ را با هم تجربه كرده‌اند. دختر درحالی که صدایش از شرمی آمیخته به لذت می‌لرزید و جرأت نگاه کرد به چشمان مرد را نداشت، اعتراف کرد این عشق وحشیانه و درد لذت‌بار همه‌ی زندگی‌اش را تباه کرده است. زیرا دیگر هیچ لذتی با آن شب‌های بی‌انتها قابل مقایسه نیست و هیچ مردی نمی‌تواند برایش جذاب باشد. مرد با چشماني كه از هيجان و حسادت برق مي‌زدند، قهوه‌ي ديگري سفارش داد، به داستان دختر گوش كرد و از او خواهش کرد سعی کند فقط برای یک بار دیگر درهای زندگی و لذت را به روی خود بگشاید، شاید کسانی دیگری هم باشند که بتوانند چنین لذتی را به او بچشانند. دختر آخرين جرعه‌ي قهوه‌اش را سر‌كشيد و تن‌اش از قدرت لذت‌بخشي مور مور شد. انگار خود را دوباره كشف كرده است. هرگز فكر نمي‌كرد چنين مهارتي در روايت باور پذير خيال‌هايش داشته باشد. احساس كرد حالا مي‌تواند همه‌ خواب‌هايي را كه ديده و ماجراهايي را كه شنيده است، حقيقي‌تر از واقعيت بيان كند.

سه هفته بعد، در غروب پنج شنبه‌اي كه دختر به اداره برگشته بود تا وسائل جامانده‌اش را بردارد، با معاون جوان و مغرور شركت كه اتفاقي تا آن موقع در اداره مانده بود، برخورد كرد. دكتري با چشمان عسلي که كت و شلوار توسي و ساعت طلايش اندازه‌ي يك بنز مي‌ارزيد و هر بيست و هفت دختر شركت معتقد بودند شبيه لئوناردو دكاپريو است، و هر بيست و هفت نفر نيز اصرار داشتند، هرگز عاشق او نخواهند شد. دختر ايستاده كنار ميز كارش، با صدایی رنج کشیده و پشیمان داستان عشق ويرانگر زندگيش را براي دكتر چشم عسلي تعريف كرد و او را در حالي كه پره‌هاي بيني‌اش با نفس هايي عميق باز و بسته مي‌شد، كنار قفسه‌ي بايگاني پرونده‌ها از پاي درآورد.

شش ماه بعد دختر به روشني دريافته بود مردها مثل آبناب‌هايي هستند با طعم‌هايي مختلف كه همه‌شان شبيه هم اند، و راه يك‌ساني براي آب كردن همه‌شان وجود دارد. او ماجراهاي لذت‌بخش و تأسف‌بار تازه‌اي در كوهستان، جنگل‌هاي شمال و تله‌كابين به داستان شورانگيز عاشقانه‌اش اضافه كرد و عاشق خيالي خود را تا مرز جنون پيش برد. شاید هم بد نبود آن جوان زیبا با صد و نود سانت قد و نگاه دیوانه کننده‌اش اووردوز کند و مدتی بستری شود. این می‌توانست دلیل مناسبی برای ناکامی تأثر انگیز دختر باشد. بعد دريافت كمي شكنجه‌ي جسماني در داستانش مي‌تواند مردان سخت‌تري را از پاي در آورد. دختری که شکنجه‌های عاشق خود را برای لذت بخشیدن به او تاب آورده، مردان را دیوانه می‌کرد. سيلي، مشت و گاهي تيغ! اينك عاشق ديوانه‌‌ فقط با زخمي كردن او آرام مي‌گرفت. اين مي‌توانست خشن‌ترين مردان را چون گربه‌اي دست آموز، رام و مهربان كند و خسيس‌ترين‌ها را برانگيزد تا دست و دل‌بازانه گران ترين هديه‌ها را براي تولداش بخرند.

يكي از عجيب‌ترين مرداني كه در زندگي‌اش با او رو به رو شد، فيزيك‌دان تاسی بود كه روزی دو بسته سيگار مي‌كشيد و دیوانه‌ی بازی تخته نرد، حل جدول، قصه‌هاي خيلي كوتاه و دید زدن آدم‌ها توی جاهای شلوغ بود. هفت‌بار ازدواج كرده بود و هيچ داستان عاشقانه‌ و شکنجه‌ی لذت‌بخشی هيجان‌زده‌اش نمي‌كرد. عجيب‌ترين ماجراها را در قالب فرمول ساده‌ای مي‌ريخت و به دختر همچون احمقي كه ابله‌ترين آدم‌ها مي‌توانند فريب‌اش دهند نگاه مي‌كرد. دختر بعد از سومين ملاقات‌اش با فيزيك‌دان لجوج در سینما كه فيلمي جنايي نشان می‌داد، به خانه برگشت و توي رختخواب‌اش گريه كرد. حتا اولين شب مرگ مادرش به اين تلخي نبود. تا صبح كابوس ديد و سر كاراش آن قدر دمغ بود كه دخترها فكر كردند عاشق شده است. بعد از ظهر كه به خانه برمي‌گشت دريافت تنها راه زنده ماندن اش آن است كه قصه‌‌ی خود را به شكلي واقعی‌ و زنده‌تر كامل كند. در ملاقات بعدی به فیزیک‌دان بی‌مو که نگاه جذاب و عمیقی داشت گفت ماجرای او هنوز تمام نشده است، مثل زخمی تازه و زنده که هنوز از آن خون می‌چکد! گفت روز گذشته به ملاقات جوان در بیمارستان رفته، جوان با دستی که شیلنگ سرم از آن آویزان بوده سرش را می‌گیرد و می‌بوسد، آن قدر محکم که نزدیک بوده گردنش بشکند. گونه‌های مرد تاس از شوق و لذت سرخ شدند. می‌خواست به هر قیمت شده جوان را ببیند، با او دوست شود و مثلثي عاشقانه‌ بسازد. ظاهرا فقط رقیبی زنده که کنارش روی تختخواب دراز کشیده باشد می‌توانست مرد را به شوق آورد. دختر حتا از فکر کردن به چنین مثلثی موهای تن‌اش سیخ می‌شد. دو روز بعد ناچار شد عاشق دیرینه‌ی داستان خود را با سکته‌ی قلبی بکشد و با فیزیک‌دان تاس قطع رابطه کند.

برای اولین بار بود که می‌دید پایان همه‌ی داستان‌ها در اختیار او نیست، زیرا داستان‌ها گاه خود پایانی برای تو انتخاب می‌کنند. این دریافت تازه چنان مأیوس کننده بود که تمام امیال ماجراجویانه‌اش را به یک‌باره فرونشاند و تصمیم گرفت با یکی از خواستگاران محجوب‌اش ازدواج کند. کسانی که هیچ وقت برای شان داستانی تعریف نکرده بود. همه چیز آن قدر سریع و آسان پیش‌رفت که وقتی در اولین شب زندگی مشترک توی آینه‌ی به صورت خود می‌نگریست، به نظرش رسید همین دیروز بود که مادرش مرد و او را دفن کردند. شوهرش موهای خرمایی نرمی داشت که هر روز صبح با دقت آن‌ها را به یک طرف سرش شانه می‌کرد. کارمند دقیق و وظیفه شناسی بود که احتمال داشت در آینده ترقی کند. تنها مشکل این بود که دهانش گاه کمی بوی شلغم می‌داد و تمام افکارش به سادگی خوانده می‌شد، مثل وقتی که دختر زیبایی توی مهمانی می‌دید و صورت‌اش از خجالت سرخ می‌شد. معمولا نکته غافلگیر کننده‌ای نداشت و بیش‌تر شب‌های هفته روی کاناپه در حال تماشا کردن سریال خواب‌اش می‌برد. اما دختر می‌دانست در نهایت روشي مؤثری برای آب کردن تمامی آبنبات‌ها وجود دارد. آن شب هر دو روی تخت دراز کشیده بودند. نور چراغ خیابان که از پشت پرده‌ی اتاق می‌تابید، دایره‌های روشنی روی دیوار ساخته بود. او پیش از آن که شوهرش شب به خیر بگوید داستان عشق دردناک روزگار جوانیش را تعریف کرد. ماجرای پشت بام، شکنجه‌های لذت بخش و مرگی تلخ بر اثر ایست قلبی. مرد با وجود آن که باید ساعت شش صبح بیدار می‌شد، چراغ کنار تخت را روشن کرد، سرجایش نشست و در حالی که ملافه را لای انگشتان‌اش می‌پیچاند به زن خیره ماند. تنها تفاوت در این روایت تازه داستان آن بود که زمان‌اش چند سال به عقب می‌رفت، اما همان تأثیر داشت. در شب‌های بعد مرد ترجیح مي‌داد به جای تماشای سریال، همسرش را در آغوش بگیرد و با خشمی آمیخته به لذت و درد، ماجراهایی را که بر او رفته بود دوباره بشنود. تجسم رنج و لذت جسم آسیب پذیری که حالا می‌توانست به تنهایی آن را در آغوش بگیرد و تصاحب کند، باعث می‌شد از احساس قدرت خويش لذت ببرد.

زن صبح روز بعد توی حمام با دست عرق روی آینه را پاک کرد و به صورت خود نگريست. خیره شدن به چشمان تنها‌ترین زني که در زندگی اش دیده بود آزارش می‌داد. تیغ ریش‌تراشی كهنه‌اي را كه در قفسه‌ي حمام مانده بود، برداشت. به پوست بدن خود دست کشید. چرخید و پشت خود را در آینه نگاه کرد. بعد تیغ را در پوست پشت ران خود فرو برد و آن را بالا کشید. سوزش از هم باز شدن پوست در تنش پیچید و باعث شد برای لحظاتی تنهایی خود را فراموش کند. حالا فقط باید تلاش می‌کرد شوهرش تا چند هفته اين زخم پشت ران را نبیند، در این صورت می‌توانست وقتی از زخم‌اش فقط خطی باقی مانده بود، آن را به شوهرش نشان دهد و داستان شب هولناک و باشکوهی را که این زخم از آن به یادگار مانده بود، تعریف کند. تیغ را سر جایش گذاشت و دید خون از پشت رانش پایین لغزیده و راه که می‌رود رد پای سرخ‌اش روی سرامیک‌های سفید برجای می‌ماند.

نام نویسنده:عليرضا محمودي ایرانمهر

نوشتن دیدگاه

ممنوع الورود شدن نخبگان!!

رییس … گفت :با نگاهی به کتاب های تاریخ که نویسندگان منصفی‎ ‎انها را نوشته اند در می ‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانی هاست‎. وی با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ همواره‎ ‎پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: ‘ مهندسی ، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،‎ ‎انسان شناسی ، معرفت های دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج ‏است و این ریشه‎ ‎ماست و امروز ما هم همینطور است.’

در پی اعلام بیانات رئیس … و مسوولان … ، ولوله ای در سراسر ‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس … ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.

روز- خارجی- گمرک بازرگان‏
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس … و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام ‘ قانون’ نوشتم و کتابی به نام ‘ شفا’ و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب ‘ قانون’ شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که ‏تورقی بکنید…‏
‏( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد..)‏
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می ‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ‘ قانون’ در باب پزشکی است، کتاب ‘ شفا’ در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی…..‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است…..‏
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته ‘ سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب’، تو کار موسیقی هم که هستی، یه باره کی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی….‏
‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور ‏می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می ‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.‏
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم….‏
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان….‏
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است….‏
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند……‏
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز…. بفرمائید….‏
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار … را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، … نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه….‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.‏
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.‏
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم….‏
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم…..‏
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی….‏
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود….‏
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی… حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می ‏کنم..‏
مامور مربوطه: جرم دیگه ای هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم. ‏
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، ‏دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده…..‏
رودکی در حالی که زیر لب ‘ بوی جوی مولیان’ را می خواند می رود.‏
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد…. ‏ببینم سرکار ، شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام….‏
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر……‏
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می ‏کنین؟ ‏
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم….‏
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم..‏
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، ‏برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری….‏
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم…..‏
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.‏
‏( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم…‏
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم……‏
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار….‏
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید ‏شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم….‏
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی ‏
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس برین اون در گمرک.‏
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور ‏می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی….‏
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها ‏سری.‏
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب ‘ تذکره الاولیاء ‘ و بسیاری کتب دیگر….‏
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ………‏
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و ‏تهران درگیری راه انداختند و علیه … حرف زدند.‏
‏( عطار را بازداشت می کنند و می برند.)‏
ادامه داستان: ‏
جناب ریاست محترم … !!
براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور ۱۳۸۷ تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ،ارشاد شدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک ‏لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.‏
شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏
شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏
شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده ‏است.‏
شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه ‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم ‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده ‏است. ‏
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و ‏پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به ‏نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.‏
شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏
سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.‏
همچنین ۳۲۷ تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان

منبع : جامعه شناسی زمینی

نوشتن دیدگاه

تا حالا نقدت کردن؟

راستی تا حالا نقدت کردن؟ پارسنز یکی از بزرگترین جامعه شناسان امریکایی بود که در اواسط قرن پیش در رده مشهورترین جامعه شناسان دنیا قرار داشت و دهها جلد کتاب و صدها مقاله در موضوعات مختلف جامعه شناسی نوشته و چاپ کرده بود .میلز،جامعه شناس دیگر امریکایی، در نقد پاسنز گفته بود: تمامی نوشته های پارسنز را در یک خط خلاصه کرده ام و مابقی به هیچ دردی نمی خورند. تکرار و تکرار و تکرارند. به نظر شما اگر پارسنز ایرانی بود در پاسخ نقد میلز چه میکرد؟ یحتمل:

1) سرویس کردن برادر،خواهر و سایر اعضا خانواده میلز به شیوه های مستقیم و غیر مستقیم.با زمینه های؛ مظلومانه،متفکرانه،خردمندانه،خطرناکانه،بی ادبانه و سایر شیوه های در دسترس و مد روز.

2) زیر سوال بردن تمامی داشته ها و نداشته های منقول و غیر منقول میلز(اینکه میلز نیز چون کردان مدرکش را از آکسفورد گرفته و خانه اش در اصل مصادره ای هست و سایر موارد مشابه).

3) تماس با چندین فقره از دوستان و هماهنگی به منظور نگاشتن یادداشتهای جداگانه اما متوالی در جهت بهایی جلوه دادن میلز.

4) آوردن ضرب المثل های جور واجور از فارسی و عربی و سایر زبانهای نسبتا زنده دنیا،با مضامینی چون: دوصد گفته جون نیم کردار نیست و گر تو بهتر می زنی بستان بزن و این گوی این میدان و یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران و از جای دیگه ناراحتی اینجا خالی می کنی و نیش عقرب نه از ره کین است و …………..

5) نوشتن یادداشتهایی با شروعی اینگونه” قابل توجه منتقد محترم” و پایانی اینگونه: خوردی؟ خنک شدی؟ خنک شدم، تا دیگه از این غلطها نکنی و زر می زنی و …..

6) نوشتن مقالات و کتابهای متعدد در زمینه هایی که میلز صاحب نظر است و وارونه جلوه دادن حقایقی که میلز قبلا تحقیق کرده است.

7) وابسته کردن میلز به تمامی گروههای فشار و قند و چربی و آوردن بریده هایی از جملات میلز به منظور خطرناک جلوه دادن اعمال رفتار و حرکات و تفکرات میلز.

8) دست بکار شدن پارسنز به منظور چاپ کتاب اتوبیوگرفی اش و تاکید بر اهمیت سالهای اول دبستان و راهنمایی و اختصاص صفحاتی بیشمار به خاطرات آن دوران و وصف بزهکاریها و انحرافات جنسی همکلاسی ای به نام میلز و فرایند عقده ای شدن این همکلاسی قدیمی.

9) تقسیم بندی سریع السیر نقد به دسته های جداگانه و قرار دادن نقد میلز در زمره نقدهای عقده خالی کنانه.

10) تماس با 118 و گرفتن شماره تلفن خانه میلز و چاپ شماره تلفن در روزنامه های کثیر الانتشار در ذیل آگهی فروش پراید 88 صفر به قیمت فوری 3 میلیون تومان.

11) تماس همسر پارسنز با 110 و بیان شکوایه ای تلفنی در راستای مزاحمتهای خیابانی فردی به نام میلز و گیرهای ناموس ناپسندانه این فرد خاطی به نوامیس مردم.

12) یافتن اسمی مستعار مشابه نام اصلی میلز و گذاشتن آن اسم بر روی سگ و گربه های خود و دوستان.

13) جمع آوری پول از دوستان و فرستادن پارسنز به سفر چند روزه قرقیزستان و خرید گل و شیرینی و حضور در فرودگاه به منظور استقبال و سردادن شعارهایی با عنوان مرگ بر مخالفین پارسنز،مرگ بر هرچه اسم که م ی ل و ز دارد و درود بر پارسنز قهرمان بزرگترین جامعه شناس ایرانی و چاپ پارچه نوشته ای به اندازه برج میلاد با عنوان: تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

14) در آخر تشکر پارسنز از میلز به خاطر نقدش، با این مضمون که:”هر چند زر زدن منتقد محترم بر همگان واضح و مبرهن است و تمامی نوشته های من بی کم و کاست طلا بوده و من نیز بهترین انسان روی زمین هستم و انحرافات جنسی میلز هم که شهره عام و خاص است .اما از اینکه نوشته مرا نقد کرده اند بسیار متشکرم و امیدورام بتوانم از نقد ایشان در نوشته های بعدی ام بهره کافی و وافی ببرم.

منبع : اندر احوالات یکارمندانشجو

نوشتن دیدگاه

لوطی خور کردن

عبارت بالا کنایه از تقسیمی است که بدون رعایت هیچ قاعده کلی در مال مفت که بی زحمت به دست آمده باشد معمول و مجری دارند و عبارت مزبور از آن جهت مصطلح شده است که اگر لوطی چیزی گیر بیاورد در میان می گذارد و بدون هیچ شرط و تشریفاتی همه از آن برخوردار می شوند.

اگر چه در لغتنامه دهخدا این عبارت کنایه از: در معرض چپاول و غارت نهادن و به تاراج بردن آمده است ولی به طور کلی لوطی خور کردن و لوطی خور شدن از مصطلحات عمومی است و در میان وضیع و شریف صورت ضرب المثل پیدا کرده است. اما ریشه این مثل: فرهنگ نویسان لغت لوطی را منسوب به قوم لوط می دانند و از آن معانی و مفاهیم نامناسب از قبیل: لواطه کار، غلامباره، کودک باز، قمارباز، و شرابخواره استنباط می کنند. بعضیها آن را با لغت هندی بانکا مرادف می شمارند که قومی بی باک نامقید و رند و حریف و شوخ هستند و در هندوستان زندگی می کنند ولی با آشنایی و اطلاعی که از لوطیان داریم به قول علامه دهخدا:«این بعید است و ممکن است با تاء منقوط بوده است که معنی اولی آن شکمخواره و مانند آن است و سپس معانی دیگر گرفته.» لوطیان که به اصطلاح دیگر همان داش مشدیهای ایران هستند مردمی ساده و بی آلایشند که نان از دسترنج خویش می خورند و مرام و شعار آنان احترام نسبت به بزرگان و سالمندان و دستگیری از ضعفا و زیردستان می باشد. شادروان عبدالله مستوفی خصائل و ممیزات لوطیان را این طور شرح می دهد: … تعصب کشی از افراد جمعیت و اهل کوچه و محله و بالاخره شهر و ولایت و کشور، فداکاری و رکی و بی پروایی، حقگویی و حمایت از حق، بی اعتنایی به ماده، عدم تحمل تعدی و بی حسابی اخلاق خاصه داشی بود. لوطی نباید در مقابل هر پنطی سر تعظیم فرود آورد و حرف کلفت از هر کس باشد بی جواب بگذارد و دست خود را برای جیفه دنیا پیش این و آن دراز کند.

لوطی در مقابل رفیق باید از مال و جان دریغ نداشته باشد. از بچه های محل هر کس بیش و کم دارای این مزایای اخلاقی می شد بدون هیچ تشریفات جزو داشها محسوب می گردید. هفت وصله از لوازم لوطی گری و آن: زنجیر بی سوسه یزدیف جام برنجی کرمانی، دستمال بزرگ ابریشمی کاشانی، چاقوی اصفهانی، چپق چوب عناب یا آلوبالو، شال لام الف لا «لا» و گیوه تخت نازک، که چهار تای اولی حتمی وسه تای آخری در درجه دوم بود. هیچ وقت یک نفر داش به کسب حلاجی، دلاکی، مقنی گری، کناسی و حمالی مشغول نمی شد، اینها مشاغل پنطی ها بود. در عوض طبق کشی، توت فروشی، چغاله فروشی، بادبادک و فرفره سازی پالوده ریزی، دوغ فروشی و گردوی تازه فروشی از مشاغل خاص جوانهای این طبقه به شمار می آمد. مسنترها که سرمایه ای داشتند دکانی باز کرده به همه کسبی مشغول می شدند مع هذا فرنی فروشی و میوه فروشی و آجیل فروشی از مشاغل مرحج آنها بود.

هر داشی باید شناوری بداند. از شهدای کربلا به حضرت عباس و حر بسیار معتقد بودند و بزرگترین قسم آنها به حضرت عباس و به کمربند حر بود و این ارادت خاص از این بود که حضرت عباس امان نامه ابن زیاد را به وسیله شمر برای آن بزرگوار فرستاده شده بود رد کرده او را بور کرده بود و حر از مقام ریاست و سرکردگی و وجاهت در نزد ابن زیاد صرف نظر کرده نزد امام حسین آمده جان خود را فدا کرده است. فداکاری این دو بزرگوار با طبع این مردمان ساده بی آلایش متناسب و ارادت خاص آنها به این دو جوانمرد برای فداکاری یا به اصطلاح خودشان لوطی گری آنها بوده است. لوطیان مانند عیاران سابق هر چه به دست می آوردند به قدر حاجت برای خود و عائله شان برمی داشتند و بقیه را بین ضعفا و مستمندان تقسیم می کردند به همین جهت لوطی مرداف با جوانمرد و لوطی گری مرادف با جوانمردی و بخشندگی آمده است. در مرام و مسلک لوطی نظم و نسقی وجود نداشت. عواید حوصله از هر محل و مأخذ را با دیگران می خوردند و در این کار قانون و قاعده کلی را رعایت نمی کردند. به عبارت آخری هر چه داشت و آنچه به دست می آمد همه را می خورد و می خورانید. به این علت و سبب عبارات لوطی خور کردن و لوطی خور شدن بر سر زبانها افتاده به صورت ضرب المثل درآمده است. ضمناً باید دانست که در قرن معاصر به معرکه گیران و تردستان و شعبده بازان نیز لوطی می گفتند مانند لوطی غلامحسین و لوطی عظیم و لوطی رحیم و غیره. در خاتمه این نکته ناگفته نماند که ضرب المثل لوطی خور از اصطلاحات قاپ بازی هم هست به این شرح که: هر وقت بازیکن قاپها را حساب شده اما خیلی بلند بریزد می گویند رسا می ریزد، و چون این بلند ریختن حریفش را هر قدر هم زرنگ باشد گول می زند می گویند: «لوطی خور می ریزد.»

منبع : پایگاه پژوهشی آریا بوم

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های کهنه »